حمد الله مستوفى قزوينى

197

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

سزد گر از ايدر شوى بازِجا * شبِ تيره‌سازى سوىِ راه را كِنانه از آن جايگه بازگشت * چو شب تيره شد ، رفت بيرون به دشت مر او را به زيد بن حارث سپُرد * بشد زيد و آن پاكتن را ببُرد به نزد نبى بود زينب بسى * ز سيّد همىخواستش هركسى 4160 نمىداد پيغمبر او را به كس * نديدى سزاوار او همنفس چنين تا برآمد براين چار سال * همىبود دختِ گُزين بىهمال پس آنگاه با كاروانى تمام * ابو العاص مىشد به اقليم شام ببردند اسلاميان مالشان * از آن گشت بَد در جهان حالشان ابو العاص را چون چنان بَد رسيد * به تيره شب اندر مدينه كشيد 4165 بيامد سوى خان زينب ز راه * بَرِ دخترِ خاله برده پناه به زنهار زينب ورا از رسول * بجُست و نبى كرد قولش قبُول ورا داد زنهار و گفتا به دو : * « نگر دست ندهى « 1 » به صحبت به شُو » به اصحاب گفت آنگهى مصطفى : * « اگر چند ابو العاص شد تيره را ولى چون‌كه در كافرى بَدنهان * نبود او نزيبد به بَد در جهان 4170 شما راست آن مال از اين زمان * و ليكن چو وامستش از مردمان هر آن كو دهد مال او بازِجا * بود منّتى زآن به نزديكِ ما » چو مىخواست مالش پيمبر چنين * بر او كرد اصحابِ او آفرين همه مال او را هرآن‌كس كه برد * بياورد و يكسر بر او برشمرد ابو العاص رفت و دل هر غريم « 2 » * ز خود كرد راضى بدان زرّ و سيم 4175 چو بر وى كسى را نماند ايچ وام * به سوى مدينه كشيدش زمام بيامد ، پذيرفت اسلام را * برافراخت بر چرخ از اين نام را به دو داد دختر خديوِ انام * دگر ره زن و شو ز هم يافت كام بدان عقد اوّل دو فرّخ همال * رسيدند باهم پس از چار سال بماندند يكچند با يكدگر * و ليكن نيامد از ايشان پسر

--> ( 1 ) ( ب 4167 ) . دست دادن - تسليم شدن زن به شوى ، تن دردادن به همآغوشى . ( 2 ) ( ب 4174 ) . : غريم ( كامير ) وام‌دار و وام‌خواه ، ضدّ . ( منتهى الارب ) . همچنين در فرهنگ فارسى دكتر معين آمده است : غريم . 1 - وامدار ، مقروض ، بدهكار . 2 - وام‌خواه ( از اضداد ) ؛ كه در اين بيت معناى اخير ( وام‌خواه ) منظور است .